به عمق آب که فرو میروم
به همه ترس های گذشته میخندم
...
که میداند ... از چه چیزها که نمیترسیدم.
کریستال قلب
چه برش ها خورد
وقتی هر چشمی
از التماس چشمانت
خیره به پایین ماند...
همیشه این من بودم که عاشق میشدم بر دیگران
همیشه این من بودم که عزیزترین لحظاتم صرف حقیرترین خاطرات شد
و همیشه این من بودم که نوشتم...
گذاشتم تا جاری باشند ...
اما الان
فکر میکنم
شاید وقتش باشد همه را کناری بگذارم
شاید وقتش رسیده آنها چیزی از من که دیگر ندارند بنویسند
شاید الان وقتش است که من هم خاطره ای شوم هر چند کوچک
از این به بعد نوشته هایم هیچ مخاطبی جز خیال ندارد
و صرفا احساساتیست که هیچگاه به هیچ کس نداشتمشان
همهشان فقط یک نوشته اند ...
یک نوشته
دیگری نیست
خیلی وقت است همه را محو کرده ام .
1900-تو چي ماكس؟شيپورت كجاس؟
ماكس – منم گذاشتمش كنار . الان دوباره ميخوام شروع كنم . كله ام پر از ايده هاي جديده . بيا يه گروه دونفره تشكيل بديم من و تو . يا يه گروه موسيقي براي خودمون راه بندازيم.گروه بزرگ دني بودمن تي دي لمون 1900 . ها ؟ هيجان انگيزه . عالي ميشه . يالا 1900 با من بيا،بيا بريم بيرون . از اسكله آتش بازي رو ميبينيم و بعد دوباره از صفر شروع ميكنيم. بعضي وقتا بايد اينكارو بكني . بايد برگردي سر نقطه ي اول . هيچ وقت واقعا نميتوني اينكارو بكني مگر اينكه داستان خوبي داشته باشي. و يه نفر كه به داستانت گوش بده . يادت مياد؟ ها ؟ تو اينو به من گفتي.الان يه كوه داستان داري . دنيا با دقت به هر كلمه ي تو گوش ميده و اونها ديوونه اهنگهاي تو ميشن. باور كن.
1900 – شهرمون لايت و نميتوني نهايتش رو ببيني . پايان.خواهش ميكنم ؟ ميشه فقط لطفا بهم بگي كجا تموم ميشه ؟ همه چيز خوب بود . منم خوشحال بودم . با پالتويي كه تنم بود . خوش قيافه شده بودم .و پياده شدم . همه چيز تضمين شده بود ...مشكل اين نبود . ماكس چيزي كه من ديدم من رو متوقف نكرد ...چيزي كه نديدم متوقفم كرد.متوجه ميشي؟ چيزي كه نديدم! تو تمام اون شهر كه بي انتها بود هيچ پاياني وجود نداشت...!چيزي كه نديدم اين بود كه همه ي اين چيزها كي يه جا جمع ميشن و به پايان ميرسن.پايان دنيا . يه پيانو رو در نظر بگير كليد ها شروع ميشند كليد ها پايان ميابند ميدوني كه 88 تا كليد هست كسي تعداد رو كمتر يا بيشتر نميگه بي انتها نيستن. اين تويي كه بي انتهايي . و با اون كليدها آهنگي كه تو ميسازي بي انتهاس. من اينو دوست دارم و باهاش ميتونم زندگي كنم . اما تو من رو جايي ميبري و چيزي رو جلو چشمم ميذاري كه ميليونها كليد داره ميليون ها و بيليونها كليدي كه پاياني ندارن.ماكس اين حقيقته. كليدها پاياني ندارن . اون كيبورد بي انتهاس. . اگر اون كيبورد بي انتها باشه پس با اون كيبورد نميتوني آهنگي بسازي. رو صندلي اشتباهي نسشتي . اون پيانوي خداس . خداي من اون خيابون ها رو ديدي؟فقط خيابون ها... هزاران خيابون وجود داره . چه كار ميكني؟ چطور فقط يه خيابونو انتخاب ميكني؟ يه زن ... و يه خونه ... يه قطعه زمين كه مال خودت باشه يه منظره كه بهش نگاه كني يه روش براي مردن.تمام دنيا وبال گردنته.و تو حتي نميدوني كه كي به پايان ميرسه . تا به حال شده كه از فكر جدايي بترسي؟ از اين اتفاق ميترسي؟ من تو اين كشتي بدنيا اومدم و دنيا منو ناديده گرفت اما هر دفعه آرزوي 2000 نفر توي اين كشتي جا ميموند و همه چيز بين دماغه و عقب كشتي خلاصه ميشد تو كمي از خوشحاليتو با نواختن پيانو نشون ميدادي خوشحالي كه بي انتها بود من ياد گرفتم كه اينطوري زندگي كنم .خشكي؟خشكي كشتي ايه كه براي من خيلي بزرگه مثل زني كه خيلي زيباست يه پل كه خيلي طولانيه عطري كه خيلي قويه مثل آهنگيه كه نميدونم چطور بسازمش هرگز نميتونم از اين كشتي پياده شم نميتونم از زندگيم بيرون بيام در نهايت به نظر بقيه من يك مرده ام
یه شبایی مثل امشب
تخت واسم اونقدر بلنده که یه پام ازش آویزون میمونه
پنجره بالای تختو باز میکنم ... بوی بارون روی خاک باغچه
اونقدر همه جا ساکت میشه که کفترای تو لونه هم صداشون در نمیاد
نه سیگاری هست ... نه عشقی ... نه غمی ... نه دل شکسته ای
فقط همین لحظه های جاری ... بی هیچ دغدغه ای
فقط نگاه ...بی هیچ اضطرابی
فقط سکوت بی هیچ شکستنی.
و آسمون اونقدر گرفته اس که نمیشه هیچ ستاره ای شمرد
که نمیشه ارزو کرد
که نمیشه برای نبودن ابرا بعد از این دلتنگ نشد ...
که نمیشه حاضر نشد دیگه ماه رو ندید
گاهی این تخت کوچک من چقدر جا برای در آغوش کشیدن داره
و چقدر دلتنگی ها رو خواب میکنه و عشق ها رو فراموش و دردها رو پنهان
و زخم ها رو دوا...
همین شبها همین صدای صفحه کلید
همین تاریکی با نور کم مانیتور
همین تنهایی من
و دستهای یخ زده
چقدر خاطره اس ...جقدر خاطره اس.
صفحات خالی از حس بودن
سطر های بی عطر و رنگ
تاریک و باریک
آرامش این شب
نوازش این نسیم
کنایه ی خوشبختی
بر داغ چون نشان شده ام...


